خانه / برگزیده ها / بوی ماه خاطره ها/ سهراب فرخی

بوی ماه خاطره ها/ سهراب فرخی

صدای خش خش قدمهای مهربانو که سلللانه سلللانه دمپاییِ لاانگشتی اش را به زمین میکشد تا یکجایی این نزدیکی ها رهایش کند و کفش هایش را به پا کند، بگوش میرسد.
تابستون نفس هاش به شماره افتاده و دیگر رمقی برای آنکه عرق کسی رو در بیاره نداره،
از شرجی و گرما و افتو جججرنگ و تش باد و عرقسوز و …. تنها تَرْتِ خرمایِ رویِ سکونی و چندتا بلِ تنباک تویِ انباری به یادگار مونده.
نزدیکه روزایی که مادر جان صبح ها نمدِ رنگ و رو رفته ای که سه چهار جاش جایِ خرنگِ تشِ افتادهء سرِ قلیونِ باباست و همین براش از هر هزارشونهء با تراکمِ بالایِ دوهزاری ارزشمندترش کرده رو توی برافتویی پهن کنه و بساطِ چای و صبحونه ش رو ببره پای دیوار.

و این هاا همه یعنی مهر از راه رسیده است.

از مهرِ بی مههههرِ نودویک که بگذریم هممیشه مهرماه رو دوست داشتم

اول مهر، روزِ سالْ تحویلِ تحصیلی بود وبرای ما روزِ عیدِ دید وبازدید ودیدارِ دوبارهء دوستا و همکلاسیا
و من…

با اومدن مهر قطاری از خاطرات روزهای شیرین مدرسه در ذهنم صف میکشه ودلم تنگ میشه

دلم تنگ میشه برا اون روزا
دلم تنگ میشه برای بوی کتاب و دفتر نو ، وقتی کتابا رو میدادن وسطش رو باز میکردم وصورتم رو میذاشتم بینشو کتابو می بستم واونوقت از عمق جان بو میکشیدم

دلم تنگ میشه برای گچکی که اول صبح روی حوض آب دبستان مالک اشتر بسته بود.
دلم تنگ میشه برای رضای اسدی و اسپرغم، امرالله رشیدی و درخشان، برای آمحمد موسوی و زنگنه شاهروبندی و حسن جلالیان، آحیدر و مصطفی فرخی و غلامپور، دلم لک میزنه برای اسفندیار محمودی و محمد غلامی و سلیمی ،محمود دانا و رسول خرم و اثنی عشریِ اون روزا…

دلم برای شیشهء ویمتویی که با گونی برام جلدش کرده بودن تا مثلا دو ماه اول سال رو بهم اب خنک بده و سه سال داشتم و فقط جلدش عوض میشد تنگ میشه

دلم برای ساعتای خوش ورزش و مسابقات کلاسی و اجرای نمایش های مناسبتی تنگ میشه.ِ

دلتنگ کاردستی هایی میشم که بابام با ظرافت و علاقه برام درست میکرد و من پیش بچه ها پزش رو میدادم.

دلم تنگ میشه برای مسیر خونه تا مدرسه ،چکمه های لاستیکی که تهش سوراخ بود و کوچه های خاکی که بعد بارون پر بود از آب و گل و گاها حتی شلی که برای اندود کردن پشت بامها اماده شده بود و باز کردن راهی برای رد شدن سخت میشد.

دلم برای پیرهن پِتْ و آزارو که بعضا چهارسال داشتیم و پاره نمیشد، برای کاپشن رنگ و رو رفتهء طرح خلبانیم که سه سال آخری که میپوشیدمش زیپش خراب بود ،برای کفشای دی اچ و دنلاپ و …. تنگ میشه

فکر میکردیم هیچ استرسی توی دنیاا از حول و هراس کلاسبندی و اینکه با اونی که میخای توی یه کلاس بیفتی بالاتر نیست.
گاهی میشد که دوماه از سال میگذشت و تاااااازه نفری بیست و پنج تومن جمع میکردیم و میدادیم به یکی از معلما تا برامون پرگار و یا دفتر دوخط بیاره و اون روزا چقققدر کند میگذشت تا خریدمون دستمون میرسید

تمام عششقمون این بود ک زودتر بزرگ شیم کلاس پنجم برسیم تا امتحان نهایی رو فاریاب بدیم یا برای گرفتن عکس …

خوبیش به این بود که وقتی معلم موضوع اولین انشای سال رو «تابستان خود را چگونه گذراندید؟» اعلام میکرد انشاها تقریبا همگی یکسان بود و همه مون تابستون رو توی کُرزهء تنباک و ناخونک و باغ و یا شاید مکتبِ آخوند حسین بودیم

مهر اون سالها فک کنم یه مهری دیگه داشتن
صف صبحگاهی و قرائت قران و پرچمش شور دیگه ای داشت

حال و هوای اول مهر اون سالای بی دغدغهء کودکی رو با هییچ لذتی نمیشه عوض کرد و یاداوری حس و حال اون روزها و ساعات توی هر سنی که باشیم برامون شیرین و خاطره انگیزه

جای همممهء عزیزای دلی که مهرماهمون رو باهاشون شروع میکردیم خاالی
دلتون شاد

 

سال تحصیلی جدید بر همممهء دانش اموزان و اساتید گرانقدر مبارک

دیارمهر/ سهراب فرخی- شهریورماه ۹۶

این را هم ببینید...

روایتی دردناک از عمق محرومیت در همین نزدیکی در روستای امامزاده+عکس

قصه دردناک کارتن خواب ها و بدتر از آن گورخواب های پایتخت را همه شنیده …

یک دیدگاه وجود دارد!

  1. سلام
    بوی ماه خاطره های جناب آقای فرخی سرشار از حسی عمیق است که به احساسات ما نیز به عنوان دانش آموز دهه ۶۰ تلنگری زد، گرچه به اقتضای سن و سال همه قسمت های مطلب فوق را درک نکردیم امــا ذکر نام جناب آقای حسن جلالیــان به عنوان معلم کلاس دوم دبستانم و همچنین مکتب آخوندحسین بزرگوار و به تصویر کشیدن حوض کنار زمین والیبال دبستان در کنار درختانی که هنــوز نامشان را درست نمیدانم کافی بود تا دلــم هوای بهانه ای کند برای های های گریستن !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.