به طلحه اگر ميروي
مرا ببين
در سايه سار سونگ ها
كنار نخلي تنها
كج ميكنم به سوي كوهستان
سلام مرا به نارنج ها برسان
به طلحه اگر ميروي
مرا ببين
در سايه سار سونگ ها
كنار نخلي تنها
كج ميكنم به سوي كوهستان
سلام مرا به نارنج ها برسان
درود به استاد ارجمند علی اسپرغم که همیشه گفته ها و سروده هایش شور و حال عجیبی در من بر می انگیزد و شاید از همین جا پی به حقیقت این مصداق می بریم که :هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل می نشیند.
تو باورت نمی شود که من شراب خورده ام
یکی دو کاسه بیشتر ،که بی حساب خورده ام
هر آنچه سر کشیده ام خمارتر نموده ام
اثر نمی کند به من که گویی آب خورده ام
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
سال 1390 را با همه ی فراز و فرودهایش پشت سر گذاشتیم و گام در آستانه ی سال 1391 نهاده ایم. سالی که پر از رویدادهای تلخ و شیرین تاریخ بود. از سیل و زلزله گرفته تا سقوط دیکتاتورها و رهایی ملت ها و همچنان با چشم امید به آینده ی آنان که با امید چشم به آینده ای روشن دوخته اند.
نزدیک غروب است .باد ملایمی از روی دشت سوز سردی را به جانم می اندازد.دست هایم را داخل جیب کت می کنم و به خودم می پیچم تا شاید گرم تر شوم.
نور بی جان خورشید هم نمی تواند گرمم کند.
کمی جلوتر سایه دکلی بلند امتداد جاده خاکی را که با نور کم رنگ خورشید نارنجی به نظر می رسید قطع می کرد.
چه بغض ها که مرا بی تو در گلو مانده ست
بیا که پای دلم در غمت فرو مانده ست
من از تعاطف چشمت نمی شوم سیراب
هزار تشنگی ام در دل سبو مانده ست
واژه اي كه ديگر برايمان شيرين نيست. واژه اي كه ما را غوطه ور مي سازد در دريايي از غم و درد
روزي كه قرار بود برايش جشن بگيريم .به پاس لبخند هاي بي دريغش .
اما امروز ....
در بن بستي از غم و درد . مي سوزيم و مي سازيم
اين روز را به اسماعيل عزيز و ديگر مهندسان اين ديار تبريك مي گوييم .
به پاکی و زلالی روح بزرگش که اتش در دلها انداخت
الا ای نازتر از ناز ها تو
امید رویش پروازها تو
زلال چشم هایت عاطفت خیز
نگاهت همچو مهر از عشق لبریز
همه عالم به یک مویت نیرزد
تمام مشک چین بویت نیرزد
سهیل و افتاب و ماه کنعان
به یک نظاره رویت نیرزد
اسماعیل جان تو شمعی بودی که سوختی و خاموش شدی.گلی بودی که پژمردی و پر پر شدی.وجودی بودی که یک باره از میان ما رفتی و آرام در دل خاک ارمیدی