با آنکه خیلی دردناک و جانگزا بود
اما چه باید کرد این تقدیر ما بود
این واقعه برای همه جانسوز و جانکاه بود با آنهمه درد ها و رنج ها که از او شنیده بودیم.
برای خانواده اش و بستگانش دلم می سوزد و به حال همه ی دوستان و دوستدارانش و همین طور به حال آنانکه غم مرگش یادآور سفر ابدی عزیزان شان است مثلا دوستم آقای محمودی که تازه در پناه استقامتش، نبود امین را پذیرفته بودیم.
بگذارید خاطره ای نقل کنم:
یک روز می خواستم به امیدیه بروم. وقتی اسماعیل که در آن شهر دانشجو بود از تصمیم من مطلع شد، خواست مقداری اثاثیه اش را از منزل پدر اش در طلحه برایش ببرم.هنگامی که برای برداشتن وسایل به منزل شان مراجعه کردم، مادرش را که بیمار و از درمان هم تاحدودی دل بریده بود، دیدم که وسایل را دم در حیاط شان گذاشته و از ناتوانی کنار وسایل نشسته و در همان حال یک دستش را روی وسایل نهاده و به دوردست خیره است. در تمام مدتی که من دور زدم و آماده شدم تا وسایل را بار کنم همچنان دست خود را با انگشتان باز روی وسایل می کشید و جابجا می کرد. گویی از دور این رابطه عاطفی مادرانه را با او برقرار می کرد و با وی حرف می زد.
من حالت و تفسیر این پیام بی کلام مادرانه را هرگز برای کسی بازگو نکردم که مبادا بعدها به گوش اسماعیل برسد و بر اندوهش بیفزاید. اما احتمالا از این به بعد مجبوریم خاطراتی فراوان از این دست را که دوستان و هم نشینانش بازگو خواهند کرد، بشنویم.
علی اسپرغم 24 بهمن 90
مطالب مرتبط