Sun05202012

Last update03:25:08 PM GMT

خاطره

وقتی تو نیستی .....(عبدالخالق اسدی)

نزدیک غروب است .باد ملایمی از روی دشت سوز سردی را به جانم می اندازد.دست هایم را داخل جیب کت می کنم و به خودم می پیچم تا شاید گرم تر شوم.

نور بی جان خورشید هم نمی تواند گرمم کند.

کمی جلوتر سایه دکلی بلند امتداد جاده خاکی را که با نور کم رنگ خورشید نارنجی به نظر می رسید قطع می کرد.

خاطره ای ازاسماعیل که وقت گفتنش رسید(علی اسپرغم)

با آنکه خیلی دردناک و جانگزا بود

اما چه باید کرد این تقدیر ما بود

این واقعه برای همه جانسوز و جانکاه بود با آنهمه درد ها و رنج ها که از او شنیده بودیم.

برای خانواده اش و بستگانش دلم می سوزد و به حال همه ی دوستان و دوستدارانش و همین طور به حال آنانکه غم مرگش یادآور سفر ابدی عزیزان شان است مثلا دوستم آقای محمودی که تازه در پناه استقامتش، نبود امین را پذیرفته بودیم.

بگذارید خاطره ای نقل کنم:

یک روز می خواستم به امیدیه بروم. وقتی اسماعیل که در آن شهر دانشجو بود از تصمیم من مطلع شد، خواست مقداری اثاثیه اش را از منزل پدر اش در طلحه برایش ببرم.هنگامی که برای برداشتن وسایل به منزل شان مراجعه کردم، مادرش را که بیمار و از درمان هم تاحدودی دل بریده بود، دیدم که وسایل را دم در حیاط شان گذاشته و از ناتوانی کنار وسایل نشسته و در همان حال یک دستش را روی وسایل نهاده و به دوردست خیره است. در تمام مدتی که من دور زدم و آماده شدم تا وسایل را بار کنم همچنان دست خود را با انگشتان باز روی وسایل می کشید و جابجا می کرد. گویی از دور این رابطه عاطفی مادرانه را با او برقرار می کرد و با وی حرف می زد.

من حالت و تفسیر این پیام بی کلام مادرانه را هرگز برای کسی بازگو نکردم که مبادا بعدها به گوش اسماعیل برسد و بر اندوهش بیفزاید. اما احتمالا از این به بعد مجبوریم خاطراتی فراوان از این دست را که دوستان و هم نشینانش بازگو خواهند کرد، بشنویم.

علی اسپرغم 24 بهمن 90

مطالب مرتبط

چه ناتمام خداحافظی چشمانش...(نوذر فولادی)

مدرسه عشایر (خاطره +عکس).....عماد آریس

باز وقت فراغتی و هوس گشتن در طبیعت. روبسوی جنوب شرقی روستا نهادیم، از باغهایی که از سرمای زمستان به خواب رفته بودند و زمین هایی که بخاطر زمستان کشتی نداشتند گذشتیم. به پهنه ای بزرگ رسیدیم.قصدمان گذشتن از این پهنه ی پوشیده از درختان کنار و رسیدن به دامنه ی کوه بود اما چیزی توجه ما را به خودش جلب نمود و حرکت ما را متوقف کرد...

سیل 1365 طلحه

gholami

تقدیم به زمستان 89

آن شب همکاران در خانه ی من جمع بودند.اتاقی خشتی که سقف آن را با چوب و خاک پوشانده بودند با دو پنجره ی کوچک و دری تخته ای و روی هم رفته تمیز. باران که شروع شد،ساعت9شب بود.اول نم نم آمد و بعد شدت گرفت و سیلابی شد.ماهم نشسته بودیم و با حرارت بحث می کردیم که آقای رحیمی ،هراسان وارد شد و گفت :برخیزید که سیل آمده .

آقای رحیمی ،صاحب خانه بود.محوطه ی جلوی خانه ی او ،لبریز آب بود.آبی که حالا با سرعت از زیر در حیاط هم به داخل می آمد.اتاق من کنار در حیاط بودوپشت به همان محوطه داشت و آب به آن تکیه داده بود.وضع عجیبی پیش امده بود.چند لحظه دستپاچه بودیم و نمی دانستیم چه کنیم.بالاخره قرار شد به منزل آقای محمدی برویم

خاطره ها

دیروز یکی از دوستان به بنده پیشنهادی داد که فلانی داریم سایتی راه اندازی می کنیم و از شما می خواهیم مطلب کوتاه آزادی برای آغاز آن تهیه کنید. در راه که به خانه بر می گشتم در این فکر بودم که طبق معمول انشای بلند بالایی بنویسم و در آن جایگاه علم و فناوری و تکنولوژی ارتباطات و اهمیت آن داد سخن دهم و هرجای آن ماندم با مراجعه به اینترنت مطلبی در همان رابطه بجویم و در انشای آن تغییراتی بدهم و به نام خودم تحویل دهم.بعد با خود گفتم حالا که موضوع آزاد است بگذار من هم هر چه دلم می خواهد بنویسم .این بود که فورا رفتم سراغ آرزوها و حسرت ها و خاطره های شیرین گذشته.