Sun05202012

Last update03:25:08 PM GMT

Back ادبیات ادبیات شعر پس از تو سهم دلها درد و داغ است(نوذر فولادی)

پس از تو سهم دلها درد و داغ است(نوذر فولادی)

به پاکی و زلالی روح بزرگش که اتش در دلها انداخت

الا ای نازتر از ناز ها تو

امید رویش پروازها تو

زلال چشم هایت عاطفت خیز

نگاهت همچو مهر از عشق لبریز

کلامت ترد و نازک مثل باران

سلامت ناب مثل جویباران

همه آیینه کاری بود چشمت

طلوعی انحصاری بود چشمت

محبت را،وفا را، ترجمان تو

زلال تکه ای از آسمان تو

دل تو لانه گنجشک ها بود

دلت با درد پرها آشنا بود

تو مثل عطر گل ها تازه بودی

تو یک اوج بلند آوازه بودی

تو را اینجا چنان جان می شناسند

تو را با طعم باران می شناسند

سبخزاریم و در دام سرابیم

تو روح آب و ما نقشی بر آبیم

الا ای چشمه ساران چشم هایت

دل سبز بهاران چشم هایت

به دور از تو پر از پاییز هستیم

ز بی برگی همه لبریز هستیم

مرا بر جسم و بر جان است داغت

چو آتش در نیستان است داغت

بسوزیم و به خاکستر نشینیم

همه با چشم های تر نشینیم

زمین بر پیش پامان خار ریزد

زمان بر فرقمان آوار ریزد

شکسته، خسته، پابسته، پریشان

بریده، زخم دیده، دیده گریان

خمیده، اوفتاده، بی سرانجام

ز دست ساقی غم شوکران کام

نشانی از حلاوت نیست در ما

صفایی از طراوت نیست در ما

کجایی ای امید نا امیدم

یگانه سرو اندام رشیدم

پس از تو سهم دلها درد وداغ است

دیار مهر بی چشم و چراغ است

خروشی ناگهانی تر از این نیست

که اسماعیل با ما همنشین نیست

که ما را باده غم در سبو ریخت ؟

که این آوار بر دل ها فرو ریخت؟

تو را رنگی دگر بر تخت دیدم

تکیده، زرد، سرد و لخت دیدم

نه آن گرمی، نه آن جوشش، نه آن رنگ

نفس تاریک و آوایت غم آهنگ

تو را بر تخت دیدیم و شکستیم

به یک تردید جانفرسا نشستیم

به فصل ما فراقی پیش آمد

غم آگین اتفاقی پیش آمد

ز هر جا هر کران فریاد بر شد

فضای روستا زیر و زبر شد

که مردم آی! پرپر شد عزیزم

گشوده پر کبوتر شد عزیزم

چه سخت است او کفن پوشیده باشد

به زیر خاک آرامیده باشد

که می پنداشت روزی اینچنین تلخ

شود یکباره بر ما انگبین تلخ

غمش بر استخوان جان نشیند

سراسر اشک بر « مژگان » نشیند

در آن وقتی که او بر دست ها بود

تو گویی جان ز جسم ما جدا بود

ز چشمم دجله دجله نیل می رفت

دلم دنبال اسماعیل می رفت

 

 

 

.......................................................................................................................................

غزلی تقدیم به روح زلال اسماعیل که با رفتنش ابراهیم را قربانی کرد...

برار و همسفر من، سر سفر دارد

سفر سفر، سفری تلخ و بی خبر دارد


برار و همسفرم آن عزیز هر جایی

چه بی بهانه خدایا سر سفر دارد


بهشت دهکده بود و چقدر بی مانند

برار من که به هر دست صد هنر دارد


برار من که فقط خود شبیه خود بوده است

دلی ز باور آیینه پاک تر دارد


چگونه دل بنویسد که باورش سخت است

چگونه دل ننویسد که چشم تر دارد


برار من! گل من! ای نهایت عشق!

دلم ز داغ تو صد خار در جگر دارد


به پای سفره بی هفت سین ما امسال

زمان ز داغ تو گلهای سرخ تر دارد


هوای چشم مرا بعد خود نخواهی دید

و بی خبر که چگونه غمت اثر دارد


درون تاقچه عکست نشسته می بیند

چه داغ ها که ز داغت دل پدر دارد


نه مادری که ببیند دریغ اسماعیل

به جای رخت عروسی کفن به بر دارد


نه مادری که بنالد به رود و رود و دریغ

کنار قبر خودش قبری از پسر دارد


هنوز گرمی دستت به دست ما جاریست

دلم چگونه ز دست تو دست بردارد


چه ناتمام خداحافظی چشمانش

برار و همسفری که سر سفر دارد


نوذر فولادی                                  27 بهمن 90 ، يادمان " بُهت ناگهان"

نظرات    

 
0 # یک دوست همیشگی
1391-01-26 08:25
باسلام خدمت بچه های دیار مهر و اقای فولادی
یه خواهش از بچه ها دارم امیدوارم که کمکم کنید
میخاستم اگه میشه یه شعری از اقای فولادی برام تو وبلاگ بزارین سالها پیش شنیده بود و حفظش کرده بودم ولی الان فقط چند بیتش بیشتر یادم نیست و چون زیاد ولایت نمیام و زیاد دسترسی ندارم میخاستم اگه میشه شما زحمتشو بکشین:
"باخبر باش که من عاشق چشمان توام" "در دلم عشق تو جا کرده و خواهان توام " اگه میشه ادامه این شعر خیلی زیبا رو از آقای فولادی بگیرید.
واقعا ممنونم بچه ها-من تقریبا هر روز به وبلاگ سر میزنم و خیلی خوشحالم که هروقت خواستم میتونم حال و هوای ولایت و حس کنم
دوست همیشگی شما
پاسخ | پاسخ همراه نقل قول | نقل قول | گزارش به مديريت
 

اضافه‌ كردن نظر