
کلامش از مهربانی لبریز بود و سادگیش مثل بال گنجشکی ، که بر بام یک کومه . نگاهش لهجه باران داشت ، مویش سپید شده بود درست مثل دلش .او هم سالها پیش از روستای ما رفت مثل دهها معلم دیگر ،چرا که وطنش جایی دیگر بود.اما هیچگاه خاطراتش را باخود نبرد .خاطراتش را در ذهن شعرهایش ریخت تا به قول خودش کمی از خوبیهای مردم روستا را پاسخ گفته باشد،اما این همان تواضعی است که او از آن سرشار است .وقتی از طلحه می گوید انگار پاره ای وجودش را تفسیر می کند.
روزگاری که فقر و محرومیت بر چهره این دیار سایه گسترده بود مردی مهربان با پشتکار فراوان- برخلاف خیلی از دانش آموزان- تحصیل را رها نکرد تا بتواند سرنوشت دیگری برای جوانان این دیار رقم بزند.اوبه سراغ تحصیل رفت تا راه زندگی کردن را بیاموزد و وقتی آمد با عشق و علاقه ای وافر دست محبت خود را بر سر فرزندان کشید تا سرآغاز تحولی بزرگ شود.بی شک سرنوشت چند نسل مدیون تلاشهای ایثارگرانه این مرد مهربان است.مردی که شاگردانش هنوز او را استاد خویش می دانند و با افتخار بر دستان او بوسه می زنند..........